داستان ضرب‌المثل 24 (خروس بي‌محل)

 خروس بي‌محل

مرد گفت : " آآآآآآآآآه ، چقدر خسته ام .بهتره امشب خوابي طولاني داشته باشم . "

سپس به تخت خوابش رفت و خوابيد . فرداي آن روز ، خروس قرمز  و کوچک خيلي زود از خواب بيدار شد. از خانه مرغ ها به بيرون پريد و بر روي نرده اي کنار اتاق خواب مرد نشست .  بالي به هم زد ، سينه اش را جلو آورد ، چشم هايش را بست و با تمام قدرت خواند :

" قوقولي قوقو - قوقولي قوقووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/98746512.jpg

 

مرد با صداي بلند خروس بيدار شده بود با عصبانيت به خروس گفت : " از اين جا برو اي خروس بي محل "

خروس وقتي عصبانيت مرد را ديد تا مي توانست تند تند از آن محل دور شد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87465.jpg

 

مرد که از خواب بيدار شده بود و ديگر خوابش نمي برد به خودش گفت : " بهتر است به مزرعه ام بروم و آن جا کشاورزي کنم . امان از دست اين خروس ، بيشتر از اين نمي توانم بخوابم "

بيلش را برداشت و به طرف مزرعه به راه افتاد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/7845.jpg

 

شب بعد مرد خروس را در خانه ي خوک ها گذاشت . با خود گفت : " خيلي خسته ام ، يک خواب طولاني خستگي من را برطرف مي کند . "

خروس باز هم صبح خيلي زود از خواب بيدار شد . از خانه ي خوکها به بيرون پريد و روي نرده کنار خانه ي مرد نشست .

بالي به هم زد ، چشم هايش را بست و با صداي بلندي شروع به خواندن کرد .

"قوقولي قوقوووووووو - قوقولي قوقووووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/74655.jpg

 

مرد باز هم با صداي خروس از خواب بيدار شد و با عصبانيت فرياد زد : " از اين جا برو اي خروس بي محل من از دست تو خواب راحتي ندارم . "

خروس هم که خيلي ترسيده بود با قدرت هر چه تمام تر فرار کرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/78456.jpg

 

مرد به تخت خواب رفت ، اما هر کاري کرد خوابش نبرد . تصميم گرفت که به مزرعه برود و کشاورزي کند . علف هاي هرز را هرس کند . توت فرنگي ها را بچيند .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87945.jpg

 

 شب بعد خروس را در انبار علوفه گذاشت . با خودش گفت : " خيلي خسته ام ، امشب ديگر با خيال راحت تا صبح مي خوابم و از خروس بدصدا هم خبري نيست "

باز هم صبح خيلي زود خروس از خواب بيدار شد و از پنجره انبار به بيرون پريد .

روي نرده کنار خانه مرد نشست ، بالي به هم زد ، چشم هايش را بست و شروع به خواندن کرد :

" قوقولي قوقوووووووو - قوقولي قوقوووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/745212.jpg

 

مرد که اينبار خيلي عصباني تر از قبل شده بود تصميم گرفت خروس را بفروشد . صبح زود خروس را به بازار برد و به کشاورزي ديگر که مرغ و خروس زيادي داشت فروخت .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/9854.jpg

 

آن شب مرد با خيال راحت تا ظهر فردا خوابيد و ديگر خروسي نبود که او را صبح زود از خواب بيدار کند .

فردا و پس فردا و ... مرد آرام تا ظهر خوابيد و خوابيد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/874521.jpg

 

مرد ديگر سراغ مزرعه اش نمي رفت . علف هاي هرز تمام مزرعه را فرا گرفته بودند .

آن سال مزرعه محصول خوبي نداد و مرد به خاطر خوابيدنش هيچ سودي نبرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/4541.jpg

 

در عوض مرد کشاورز  که خروس را خريده بود

 با خروس قرمز کوچک صاحب جوجه و مرغ هاي زيادي شده بود .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/84545.jpg