داستان ضرب‌المثل بيلش را پارو کرده

بيلش را پارو کرده

 

مي گويند، اگر کسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و  آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌کند.

سي‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو  مي‌کرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌کشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ که‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ که‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است.

 

  روز چهلم‌ فرارسيد. هنوز هوا تاريک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد.

کمي‌ بعد متوجه‌ شد مقداري‌ خاروخاشاک‌ آن‌طرف‌تر ريخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: .با  اين‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نيست، بهتر آنجا را هم‌ تميز کنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نبايد جاهاي‌ ديگر هم‌ کثيف‌ باشد.

 

مرد بيچاره‌ با اين‌ فکر آب‌ و جارو کردن‌ را رها کرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بيلي‌ بياورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتي‌ بيل‌ به‌دست‌ برمي‌گشت، همه‌اش‌ به‌  فکر ملاقات‌ با خضر بود با اين‌ فکرها مشغول‌ جمع‌ کردن‌ آشغال‌ها شد.

  ناگهان‌ صداي‌ پايي‌ شنيد. سربلند کرد و ديد پيرمردي‌ به‌ او نزديک‌ مي‌شود. پيرمرد جلوتر که‌ آمد  سلام‌ کرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

 

پيرمرد پرسيد: .صبح‌ به‌ اين‌ زودي‌ اينجا چه‌ مي‌کني؟

مرد جواب‌ داد: .دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو مي‌کنم.  آخر شنيده‌ام‌ که‌ اگر کسي‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر را مي‌بيند..

پيرمرد گفت: .حالا براي‌ چي‌ مي‌خواهي‌ خضر را ببيني؟

مرد گفت: .آرزويي‌ دارم‌ که‌ مي‌خواهم‌ به‌ او بگويم.

 

پيرمرد گفت: .چه‌ آرزويي‌ داري؟ فکر کن‌ من‌ خضر هستم، آرزويت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهي‌ به‌ پيرمرد انداخت‌ و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم‌ کارم‌ نشو..

پيرمرد اصرار گرد: .حالا فکر کن‌ که‌ من‌ خضر باشم. هر آرزويي‌ داري‌ بگو..

مرد گفت: .تو که‌ خضر نيستي. خضر مي‌تواند هر کاري‌ را که‌ از او بخواهي‌ انجام‌ بدهد..

پيرمرد گفت: .گفتم‌ که، فکر کن‌ من‌ خضر باشم‌ هر کاري‌ را که‌ مي‌خواهي‌ به‌ من‌ بگو شايد بتوانم‌ برايت‌ انجام‌ بدهم..

مرد که‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ جروبحث‌ کردن‌ نداشت، رو به‌ پيرمرد کرد و گفت: .اگر تو راست‌ مي‌گويي‌ و حضرت‌ خضر هستي، اين‌ بيلم‌ را پارو کن‌ ببينم..

 

پيرمرد نگاهي‌ به‌ آسمان‌ کرد. چيزي‌ زيرلب‌ خواند و بعد نگاهي‌ به‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ انداخت.  در يک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ پارو شد. مرد که‌ به‌ بيل‌ پارو شده‌اش‌ خيره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهميد که‌ پيرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.  چند لحظه‌اي‌ که‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسي‌ کند و آرزوي‌ اصلي‌اش‌ را به‌ او بگويد، اما از او خبري‌ نبود.

 

مرد بيچاره‌ فهميد که‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ کرد و ديد که‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد  نمي‌خورد در حالي‌ که‌ از بيلش‌ در تمام‌ فصل‌ها مي‌توانست‌ استفاده‌ کند.

 

از آن‌ به‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌لوحي‌ که‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ تلاش‌ کند، اما در  آخرين‌ لحظه‌ به‌ دليل‌ ناداني‌ و سادگي‌ موفقيت‌ و موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد، مي‌گويند بيلش‌ را پارو کرده‌ است.